X
تبلیغات
'گل نرکس

'گل نرکس
 
فرهنگی اجتماعی
=== ذکر ايام هفته پايگاه اطلاع رساني سپاه انصارالحسين(ع) استان همدان
مفهومی آکادمیک
مایل بودم که امشب در مورد قدرت نرم و دیپلماسی عمومی با شما سخن بگویم. مشاهده چگونگی اوج گرفتن یک مفهوم آکادمیک بسیار جالب است. این عبارت را وقتی که در سال ۱۹۹۰ در حال نگارش کتابی بودم، وضع کردم؛ در آن کتاب تلاش می‌کردم تشریح کنم چرا به نظر من قدرت ایالات متحده رو به زوال نمی‌نهد. قدرت نظامی و اقتصادی را به مباحث خود اضافه کردم اما احساسم این بود که چیزی کم است. بخش گم شده، توانایی یک کشور بود در تحصیل خواسته‌های خود از طریق جاذبه،‌ نه اعمال زور و کیفر. من این جاذبه را “قدرت نرم” نامیدم.

قدرت نرم مفهوم جدیدی نیست و همان رفتار انسانی است. همانطور که مارتین گفت، شورای انگلستان آن را کشف و از سال ۱۹۳۴ تاکنون آن را به خوبی به کار گرفته است و اکنون در هفتاد و پنجمین سالگرد تأسیس شورا، این موفقیت را جشن گرفته است. این که هیلاری کلینتون قدرت هوشمند یا ترکیب قدرت سخت و نرم را سیاستی جدید بخواند، بسیار جالب توجه است. زمانی هوجینتائو نمایندگان هفدهمین دوره کنگره چین را مخاطب قرار داد و گفت که لازم است چین روی قدرت نرم خود بیش از پیش سرمایه گذاری کند. آنچه که بر سر این مفهوم آمد، بسیار برای من جالب توجه بود.

قدرت نرم و منتقدان آن
۱٫ مواردی از تاریخ ارتش: انسان‌های بدبین و شکاک قدرت نرم را فاقد محتوا می‌بینند و همه آن را با روابط عمومی، مطالب بیهوده و از این دست موارد یکسان می‌دانند. اخیراً در کتابی خواندم که “قدرت نرم یکی از آن ایده‌های زیبای آکادمیک است که در بسیاری از آزمون‌های سیاست خارجی مردود شده است. هیچگاه ارتش‌ها حتی به واسطه عمیق‌ترین جذبه‌های فرهنگی متوقف نشده‌اند.” اما در حقیقت، این ادعا کاملاً اشتباه است. مثالی جالب از سال ۱۷۶۲ وجود دارد. هنگامی است که فردریک کبیر (Frederick the Great) محاصره و به شکست نزدیک شد، سزارینا الیزابت (Czarina Elizabeth) درگذشت و پسرش سزار پتر (Czar Peter) منصب او را بر عهده گرفت. وی بسیار به پتر کبیر احترام می‌گذاشت. پتر ارتش روسیه را فراخواند و فردریک نیز گریخت. این موردی است که در آن تأثیر قدرت نرم بر ارتش کاملاً مشهود است.

اگر جنگ جهانی اول را در نظر بگیرید متوجه خواهید شد که یکی از دلایلی که آمریکایی‌ها به جای آلمان با انگلستان هم پیمان شدند ـ و وودرو ویلسون در این راه بسیار تلاش کرد ـ قدرت جذبه‌ انگلستان بود. مورخینی که به مطالعه این دوره پرداخته‌اند، صراحتاً اعلام کرده‌اند که قدرت نرم در آن زمان بر بسیاری از ارتش‌های بزرگ اثرگذار بوده است.

۲٫ منحصر نشدن در دولت‌های بازیگر در روابط بین‌الملل
مقصود من از قدرت نرم چیست؟ قدرت، توانایی اثرگذاری بر دیگران برای به دست آوردن پیامد مطلوب است. شما می‌توانید از سه راه اعمال قدرت کنید: از راه تهدید، از راه تطمیع، از راه جذب که دیگران را وادار می‌کند آنچه شما دوست دارید، دوست بدارند. اگر شما قادر باشید دیگران را به پذیرش خواسته خود وادارید، می‌توانید بخش عظیمی از سیاست نامطلوب چماق و هویج را حذف کنید. لذا با در نظر گرفتن این مطلب، قدرت نرم چیزی نیست که منحصر به یک دولت خاص یا روابط بین‌الملل باشد. این مقوله در رفتار انسان‌ها جاری است. یکی از راه‌های عملی شدن آن، این است که قدرت اغوا و گمراه سازی، جهانی است.

۳٫ منحصراً یک قدرت آمریکا نیست
برخی به بنده انتقاد می‌کنند که قدرت نرم را مختص آمریکا می‌دانم، به این دلیل که از قدرت نرم و جهانی بودن ایده‌های آمریکایی سخن می‌گویم. اما دقیقاً عکس این است. من در نوشته‌هایم سعی کرده‌ام تا آمریکایی‌ها را آگاه کنم که اگر از قدرت سخت‌خو درست استفاده نکنند، ممکن است قدرت نرم خود را از دست بدهند. علاوه بر این قدرت نرم تنها در اختیار آمریکایی‌ها نیست. این گفته من ممکن است تکان دهنده باشد، اما در واقع معتقدم اسامه بن لادن که برای دستگیری او بسیار تلاش می‌شود، به میزان بسیار قابل توجهی از قدرت نرم برخوردار است. او آن افراد را مجبور نکرد که به برج‌های دوقلو حمله کنند و چیزی هم به آنها نداد. او آنها را تنها با یک پیام مخرب، جذب کرد که به هر حال مثال خوبی برای جنگ نرم به حساب می‌آید. قدرت نرم آمریکایی نیست. تنها یکی دیگر از اشکال قدرت است.

۴٫ قدرت نرم مترادفی برای فرهنگ نیست
برخی بر این باورند که ممکن است قدرت نرم یک قدرت باشد، اما چندان حائز اهمیت نیست. برای مثال نیال فرگوسن (Niall Ferguson) قدرت نرم را مبتنی بر فرهنگ توصیف کرده و معتقد است که این قدرت، نیرویی غیرسنتی است؛ به تعبیر او این قدرت “خوب و نرم” بوده که این ادعا درست است. این که عده‌ای کفش نایک به پا و پیراهن مایکل جردن به تن داشته باشند، تفنگ به دست گیرند و شما را هدف قرار دهند به خودی خود، قدرت ایجاد نمی‌کند. این انتقادی آشفته و بی پایه و اساس است که فلاسفه آن را “مغالطه حامل” می‌نامند.

بین قدرت به عنوان منبع ـ چیزی که می‌توانیم مورد استفاده قرار دهیم ـ و قدرت به عنوان رفتار، تفاوت وجود دارد. این حقیقت که فرهنگ به عنوان یک منبع به صورت خودکار در همه موقعیت‌ها توانایی تولید قدرت ندارد، چیزی جز مغالطه حامل نیست. این صرفاً مربوط به قدرت نرم نبوده، بلکه در مورد همه اقسام قدرت صدق می‌کند. برای مثال در اختیار داشتن ارتشی بزرگ از تانک، ممکن است به پیروزی منجر شود؛ البته اگر جنگ در بیابان به پا شود. اما اگر در باتلاق روی دهد چنین نخواهد شد. منبعی که معمولاً برای اندازه‌گیری قدرت به کار می‌گیریم رفتار قدرت ایجاد نمی‌کند، این به نوبه خود نتایجی را که می‌خواهیم تولید می‌کند.

منابع قدرت نرم
۱٫ اهمیت اینکه مخاطب هدف به چه می‌اندیشد
هنگامی که سر و کار ما با قدرت نرم است، بر خلاف قدرت سخت، اینکه در فکر مخاطب هدف چه می‌گذرد،‌ بسیار اهمیت می‌یابد. با قدرت سخت، اگر بخواهم پول شما را بدزدم، می‌توانم شما را بکشم و فوراً پولتان را تصاحب کنم. آنچه که شما در موردش فکر می‌کنید هم هیچ اهمیتی ندارد. اما با قدرت نرم، اگر بخواهم پولتان را بدزدم، لازم است شما را متقاعد کنم که من یک معلم مذهبی هستم و اگر شما حساب بانکی خود را در اختیار من بگذارید دنیا را نجات خواهم داد. این جاست که آنچه شما در موردش فکر می‌کنید اهمیت می‌یابد. در نتیجه، قدرت نرم به مثابه رقصی است که نیاز به همراهی یک شریک دارد.

۲٫ فرهنگ
قدرت نرم و شیوه‌هایی که فرهنگ می‌تواند از طرق آنها مورد استفاده قدرت نرم قرار گیرد، با در نظر گرفتن مضمون، به شدت تغییر می‌کند. ساموئل هانتیگتون همکار قبلی من در دانشگاه هاروارد از وضعیت فعلی جهان به “برخورد تمدن‌ها” تعبیر کرد. او برای مثال، جنگ بین دولت‌های کنفسیوسی در غرب، اسلام در غرب و از این دست را، پیش بینی کرد. اما بنده معتقدم که این یک تفسیر غلط است. آنچه که امروز شاهدش هستیم چیزی غیر از برخود تمدن‌هاست. بلکه فقط یک جنگ داخلی در یک تمدن، یعنی تمدن اسلام است. جنگ داخلی میان بخش عظیمی از مسلمانان که با کشتار زنان و کودکان مخالف‌اند و گروه کوچک دیگری که رهروانشان را به بازگشت به عقاید قرن هفتم وامی‌دارند و اینکه چگونگه باید یک مذهب را سامان داد.

در این حالت، شما می‌توانید بگویید که زمان‌ها و مکان‌هایی وجود دارند که قدرت نرم ممکن است در آنها اثر داشته باشد یا نداشته باشد. گاهی اوقات این موارد به صورت جغرافیایی تعیین می‌شوند. برای مثال ایران را در نظر بگیرید. بعضی از مردم معتقدند با قدرت نرم، ما هیچگاه نمی‌توایم جذب ایران شویم، چرا که فاصله فرهنگی عمیقی در این میان وجود دارد. شما هیچگاه قادر نخواهید بود جذب روحانیون شوید. اما می‌توانید جذب قشر جوان‌تر شوید. [از این رو] این ادعا که قدرت نرم، غربی است و فاصله فرهنگی غیر قابل رفعی وجود دارد، به سادگی رد می‌شود.

۳٫ منابع اقتصادی
منابع اقتصادی می‌توانند هم قدرت نرم و هم قدرت سخت، تولید کنند. یک اقتصاد موفق و روبه رشد وسیله‌ای برای اعمال تحریم‌ها در اختیارتان قرار می‌دهد، اما می‌تواند یک مدل باشد و دیگران را جذب کند.

۴٫ قدرت نظامی به عنوان یک منبع
به همین نحو می‌توان گفت نیروی نظامی ـ که به عنوان منبع قدرت سخت حائز اهمیت است ـ می‌تواند قدرت نرم نیز تولید کند. مثال خوبی که در این باره می‌توان ذکر نمود کمک‌های امدادی به هائیتی و ایفای نقش سربازان در آن است. مثال دیگر مربوط به تسونامی سال ۲۰۰۴ در اندونزی است. نظر سنجی‌ها در سال ۲۰۰۰، نشان می‌داد که ۷۵ درصد مردم اندونزی، نسبت به ایالات متحده دید مثبتی دارند. وقتی به عراق حمله کردیم این میزان به ۱۵ درصد کاهش یافت. بعد از آنکه به تسونامی زدگان کمک کردیم این آمار به ۴۵ درصد افزایش یافت و ارتش ـ در اصل نیروی دریایی ـ بود که این کمک‌ها را ترتیب داد. لذا ارتش می‌تواند به عنوان منبعی، رفتار قدرت سخت یا رفتار قدرت نرم، تولید کند.

۵٫ استراتژی حکومت
ما باید اهمیت چگونگی تبدیل قدرت نرم به یک استراتژی حکومتی را درک کنیم. از برخی جهات، این کار سخت‌تر از قدرت سخت است و زمان بیشتری را می‌طلبد. قدرت نرم با منابعی ارتباط پیدا می‌کند که کاملاً در اختیار حکومت نیستند. همچنین در برخی موقعیت‌ها، به راحتی نمی‌توان از این منابع بهره برد. قرار نیست برنامه هسته‌ای کره جنوبی را متوقف کنم و کیم جونگ (Kim Jong II) را متقاعد سازم برنامه هسته‌ای خود را متوقف کند. از سویی دیگر اگر بخواهم در رابطه با بهبود بخشی به حقوق بشر یا بازار آزاد، کاری از پیش برم، مسلماً قدرت نرم بهتر از قدرت سخت خواهد بود. ما این را از پشیمانی که جنگ عراق به بار آورد، درک کردیم.

چگونگی عملکرد قدرت نرم
۱٫ مدل‌های مستقیم و غیر مستقیم
چگونگی عملکرد قدرت نرم اساساً ذیل دو مدل تعریف می‌شود: مستقیم و غیر مستقیم. در مدل مستقیم، بحث از ارتباط میان نخبگان است، مانند مورد سزار پیتر و فردریک کبیر. یک نخبه جذب دیگری می‌شود و کاری را برای آنها انجام می‌دهد و از این دست امور. با این حال بیشتر اوقات، عملکرد قدرت نرم را در مدلی دو مرحله‌ای می‌یابیم. شما می‌کوشید به منظور تأثیر گذاری بر حکومت یک کشور، بر افکار عمومی جامعه آن کشور تاثیر بگذارید. این شیوه‌ای غیر مستقیم است.

مثال‌هایی از یک محیط ناکارآمد
قدرت نرم محیطی کارآمد را برای سیاست گذاری ایجاد می‌کند. این امر به نوبه خود، چنانچه به نحو ناشایستی صورت گیرد، می‌تواند محیطی ناکارآمد ایجاد کند. جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ می‌تواند مثال خوبی برای این ادعا باشد. بوش در نظر داشت تا چهارمین بخش پیاده نظام را از طریق ترکیه و شمال عراق به آن کشور بفرستد. از محبوبیت آمریکا در ترکیه به شدت کاسته شده بود و ما قدرت نرم زیادی را از دست داده بودیم تا جایی که حتی با کمک زیاد قدرت سخت هم قادر نبودیم ارتش را از طریق ترکیه و شمال عراق به آن جا بفرستیم. در این مورد می‌بینیم نبود قدرت نرم و به وجود آمدن یک محیط ناکارآمد منجر به دخالت قدرت سخت می‌شود.

در همین زمان، بوش امیدوار بود که دوست او، ویسنت فاکس (Vicente Fox)، رئیس جمهور مکزیک، در سازمان ملل از او پشتیبانی کند تا حمله به عراق مشروعیت بیابد. رئیس جمهور، فاکس احساس می‌کرد از آنجا که آمریکا میزان زیادی از قدرت نرم خود را در مکزیک از دست داده است، نمی‌تواند چنین کاری کند. این هم مثال دیگری از محیط ناکارآمد بود که اهمیت مسیر غیرمستقیم را بیش از پیش پر رنگ می‌کند.

۳٫ حمله متقابل
امروزه کارشناسان و تحلیلگران نظامی بیش از پیش اهمیت قدرت نرم را دریافته‌اند. دکترین مشهوری که به تازگی در ارتش آمریکا مطرح شده است، “حمله متقابل” نامیده می‌شود. در این دکترین به منظور تأمین امنیت از قدرت سخت استفاده می‌شود و سپس قدرت نرم وارد میدان شده و ادامه کار را در دست می‌گیرد؛ از طریق برنامه‌هایی چون کمک‌های بشر دوستانه یا ساخت مدارس و بیمارستان‌ها و از این دست اقدامات. شما می‌توانید این را در صحبت‌های ژنرال دیوید پترائوس (David Patreus) ببینید: «ما در عراق تصریح کردیم که شما نمی‌کشید یا به سمت یک شورش صنعتی پیش نمی‌روید.» در فیلم مستند “اتاق کنترل”، یکی از گزارشگران الجزیره اعلام می‌کند که هر ژنرالی که یک استراتژی ارتباطاتی ندارد، اصلاً استراتژی ندارد. ما در دورانی به سر می‌بریم که روز به روز بر اهمیت نقش قدرت نرم حتی در ارتش، افزوده می‌شود.

به کار گیری قدرت نرم از طریق دیپلماسی عمومی
۱٫ اهمیت ارتباطات دوطرفه
خطر رویکرد نظامی‌گریِ بیش از حد و تمرکز دولتی همواره وجود دارد. در عصر اطلاعات، قدرت به طور گسترده‌ای تقسیم شده و در مقایسه با گذشته از حالت سلسله مراتبی آن کاسته شده است. این بدین معنی است که ارتباطات دوطرفه در بسیاری از موارد به طور قابل توجهی اثرگذارتر از فرمان دهی است. شرکت کننده جوانی از چکوسلواکی در همایش سالزبورگ نقل قول جالبی در این باره دارد. او گفت: «این بهترین تبلیغ است، چرا که تبلیغ نیست.» من معتقدم راز موفقیت ما امروز، درباره اینکه چگونه باید در مورد دیپلماسی عمومی بیاندیشیم، همین است.

مثال ساده‌ای برای دیپلماسی سنتی کابینه ارائه کرده‌ام. فرض کنید دولت شماره ۱ مستقیماً با دولت شماره ۲ در ارتباط است. وقتی دولت شماره ۱ می‌کوشد تا دولت شماره ۲ را تحت تأثیر قرار دهد، در واقع از دیپلماسی عمومی سنتی بهره می‌برد. هرچند که این روند به این سادگی نیست. امروزه اشکال مختلف از ارتباط میان جوامع وجود دارد که فوق العاده پیچیده هستند.

۲٫ تلاش برای متوقف ساختن استعمال مین‌های زمینی
تلاش برای استعمال مین‌های زمینی، به عنوان یک مثال قابل بررسی است. یکی از افراد دخیل در این ماجرا، یعنی جودی ویلیامز (Jody Williams)، که در نهایت برنده جایزه صلح نوبل شد، در آغاز راه تنها یک فعال خواهان صلح بود. دیگری شخصیت بسیار مشهوری بود به نام پرینسس دیانا (Princess Diana) که توانست توجه مطبوعات و رسانه‌ها را به خود جلب کند و همه قدرت و اعتبارش را در این راه صرف کرد. همچنین در این راه برخی دولت‌ها حضور داشتند که نمی‌توان آنها را قدرت‌های برتر دنیا نامید: کانادا، نروژ، سودان و غیره. این ائتلافِ “درهم آمیخته” از جوامع و دولت‌ها، قوی‌ترین نظام بروکراسی، تنها قدرت برتر جهان، یعنی پنتاگون را در هم شکست. این مورد، نحوه بسیار قابل توجهی را در سیاست‌گذاری به تصویر کشید.

۳٫ دیپلماسی عمومی “جدید”
مقوله‌ای وجود دارد که از آن به عنوان دیپلماسی عمومی “جدید” یاد می‌شود و به کل در سطح جوامع قابل بررسی است. بسیار اهمیت دارد که بر این سطح تمرکز شود، اما اگر تنها بر آن سطح تمرکز کنید فراموش خواهید کرد که چیزی که اهمیت دارد، تصویر کلی است. دیپلماسی عمومی جدید بخش مهمی از آن تصویر است، اما همه آن نیست.

۴٫ رقابت روایت
در عصر اطلاعات با “تناقض فراوانی” (paradox of plenty) مواجهیم. اطلاعات به حد وافر در دسترس‌اند اما منابع کمیاب، “توجه” و “اعتبار” هستند. این بدان معنی است که امروزه بسیاری از سیاست‌گذاری‌های جهانی بر سر اعتبار رقابت می‌کنند. به لحاظ سنتی، همواره گفته می‌شد در سیاست‌های بین‌المللی بازیگری پیروز خواهد بود که ارتش او پیروز شود. امروزه نیز اینکه ارتش کدام طرف پیروز شود اهمیت دارد، اما اینکه روایت و داستان کدام طرف پیروز شود نیز بسیار مهم است.

۵٫ اعتبار
بنابراین به کار گرفتن قدرت نرم به طور خاصی دشوار است. اعتبار از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است و راه‌هایی که می‌توانید اعتبار را در این رقابت برای توجه [مورد توجه قرار گرفتن] مدیریت کنید یا از دست بدهید، به میزان زیادی به توانایی شما برای ایجاد آن اعتبار، مربوط می‌شود.

۶٫ سه بعد از دیپلماسی عمومی
یکی دیگر از شیوه‌های تفکر در مورد دیپلماسی عمومی این است که آن را مانند سه دایره متحدالمرکز یا سه بعد مختلف مانند عروسک‌های ماتریوشکای روسی (Russian Matryoshka dolls) بنگریم. مرکزی‌ترین دایره و آن که دولت کنترل بیشتری نسبت به آن دارد، با ارتباطات روزانه و واکنش سریع همراه است. اگر چیزی اتفاق بیافتد و شما به سرعت در رأس آن روایت نباشید، شخص دیگری آن فضای اطلاعاتی را پر خواهد کرد و شما برای همیشه باید نقش بازنده را بازی کنید. اگر یک شایعه کثیف رایج شود باید همیشه عقب باشید مگر اینکه بدانید چگونه به آن پاسخ دهید.

بعد دوم مربوط به ارتباط استراتژیک است که به صورت ماهیانه و سالیانه و نه روزانه سنجیده می‌شود. در سیاست خارجی اهداف مشخص وجود دارد، از جمله منع تکثیر تسلیحات کشتار جمعی یا کنفرانس اصلاح پیمان منع تکثثیر تسلیحات کشتار جمعی یا نشست بررسی تغییرات جوی. تلاش می‌کنید راه‌هایی بیابید تا از طریق آنها پیامی سازگار و نامتناقض از آن بیرون بکشید. بخشی از آن از دولت بیرون خواهد آمد اما بخش بزرگتری از آن از سوی بازیگران غیردولتی ناشی می‌شود.

دایره سوم گسترده‌ترین دایره است. اندازه‌گیری آن بر اساس سال و روز صورت نمی‌گیرد بلکه دهه مبنای اندازه گیری آن است. از این رو غالبا به دشواری اندازه گیری می‌شود، اما از بعضی جهات نسبت به موارد دیگر مهمتر است. این ساختمان ارتباطات بادوامی را شکل می‌دهد که ایجاد شرایط عمومی قدرت نرم را فراهم می‌آورد و اتخاذ تصمیم‌های سیاست‌گذاری در آن را ممکن می‌سازد. ادوارد آر مورو (Edward R Murrow)، رئیس آژانس اطلاعات آمریکا، که در عین حال یک پخش کننده نامی نیز هست، گفت: «اگر به فرایند پخش بیاندیشید، درمی‌یابید که مهم‌ترین بخش، سه گام آخر است. [و در این میان] این ارتباط چهره به چهره انسان‌هاست که بیشتر بیش از همه اهمیت دارد.» حصول اطمینان از اینکه که روی سه گام آخر سرمایه گذاری هنگفتی کرده‌ایم و چنین ارتباطاتی را نیز میسر ساخته‌ایم، بسیار حیاتی است.

۷٫ اهمیت ایجاد ارتباطات بادوام
انجام آن کار ساده‌ای نیست و شما همواره مطمئن نخواهید بود که چه می‌کنید. مثال جالبی در کتابم در مورد قدرت نرم مطرح کرده‌ام. در سال ۱۹۵۸ آمریکایی‌ها و شوروی‌ها یک برنامه مبادله بسیار محدود را به مذاکره گذاشتند و تقریبا ۵۰ نفر که هر یک راه خود را می‌رفتند در آن شرکت داشتند. مقامات دولت آمریکا بسیار نگران بودند، کسانی که حضور دارند مبادا از عوامل ک.گ.ب باشند و از این دست نگرانی‌ها. یکی از نمایندگان شوروی فردی بود به نام الکساندر یاکولف (Alexander Yakovlev). او در دانشگاه کلمبیا به همراه پروفسوری به نام دیوید ترومن (David Truman)، یکی از برجسته‌ترین نمایندگان پلورالیزم، تحصیل می‌کرد. یاکولف از این ایده‌ها حمایت کرد و در نظام بروکراسی کشور خود بالا رفت و هنگامی که نسل گورباچف به قدرت رسید، او در کانون توجه گرباچف قرار داشت و شکل گیری دو سیاست پرستوریکا (Perestroika) و گلاسنوست (Glasnost) را موجب شد. چه بازگشت سرمایه‌ای! گرچه دو دهه به طول انجامید. کدام نماینده‌ای را دیده‌اید که دو دهه در سمتی باقی بماند؟ در آمریکا به ندرت چنین اتفاقی می‌افتد. همچنین شما نمی‌دانید کدام یک از ۵۰ نفر آدم درستی است و کدامیک نیست. فرد دیگری در همان گروه در حقیقت عامل ک.گ.ب بود، اما اکنون مرتد شده اینجاست.

این مثالی است که مشخص می‌کند زمانی که در مورد دیپلماسی عمومی مؤثر می‌اندیشیم، چرا سرمایه گذاری در دایره سوم ـ با اینکه اندازه گیری آن دشوار است ـ بسیار حیاتی است. این رویکرد متفاوتی نسبت به نقش دیپلماسی عمومی است. به تازگی یکی از مقامات عالی رتبه پیشین آمریکا از بمباران ایران اعلام حمایت کرده است. او گفت: «تنها راهی که می‌تواند برنامه هسته‌ای ایران را متوقف سازد بمباران این کشور است.» خبرنگار از خطر انحراف و بیگانه شدن نسل جوان‌تر این کشور سؤال کرد. در پاسخ وی گفت: «اهمیتی ندارد. ما یک مبارزه دیپلماسی عمومی را در پیش خواهیم گرفت.» این طرز تفکر در مورد دیپلماسی عمومی کاملاً اشتباه است.

۸٫ رویکردی متفاوتی نسبت به دیپلماسی عمومی
ما نیازمند شیوه‌ای برای تفکر در مورد دیپلماسی عمومی هستیم که کاملاً متفاوت باشد. نباید فقط در قالب روابط نظامی به آن بیاندیشیم. فردی در این باره اظهار داشت: «موظف ساختن ارتش به انجام ارتباطات استراتژیک تقریباً شبیه به آن است که از یک کارگر بخواهیم یک حمله هوایی را هدایت کند یا از یک دیپلمات بخواهیم یک بیمارستان صحرایی را اداره کند.» لازم است دیپلمات‌های خود را با رسانه‌های جدید از طریق ارتباطات فرهنگی، آشنا کنیم، تا دانشی جزء به جزء و محلی حاصل کنند و شبکه‌هایی از ارتباطات با گروه‌هایی که چندان مشخص نیستند ایجاد کنند. این شیوه کاملاً متفاوتی برای تفکر در مورد دیپلماسی عمومی است.

۹٫ پخش و ارتباط متمرکز
این طور نیست که پخش و ارتباطات متمرکز مهم نباشند. بلکه بسیار اهمیت دارند. اعتبار پخش بسیار مهم است. شهرت و اعتبار بی.بی.سی بسیار برای انگلستان مایه خوش وقتی است. نمی‌دانم شما مصاحبه با کیک‌وت (Kikwete) رئیس جمهور تانزانیا را دیده‌اید یا خیر. در آن مصاحبه از او سؤال شد که برنامه ریزی روزانه‌اش به چه صورت است؟ او گفت که روزش را با گوش دادن اخبار بی.بی.سی آغاز می‌کند و بعد از آن اخبار خبرگذاری تانزانیا را گوش می‌دهد. اگر شما بتوانید چنین کاری را انجام دهید در اعمال قدرت نرم خود بسیار موفق بوده‌اید.

عمل پخش هنوز هم حائز اهمیت است. اما یکی از محدودیت‌های پخش ـ حتی وقتی که به خوبی بی.بی.سی باشد ـ این است که همچنان از یک مرکز ناشی می‌شود. این پخش هنوز به صورت چهره به چهره و ارتباط دوطرفه نیست. از اقدامات بی.بی.سی مثالاً وبلاگ‌هایی که ایجاد کرده است با خبرم، اما این مرکزیت همچنان وجود دارد.

۱۰٫ ارتباطات شبکه‌ای
ارتباطات شبکه‌ای، به عبارتی، یک خیابان دوطرفه است. ارتباطی چهره به چهره است. ارزش‌ها در هر دو جهت حرکت می‌کنند. ارتباطات و اهداف اساساً خواسته‌های هر دو را بازتاب می‌کنند. این برای قدرت نرم بسیار مهم است. سازمان‌های مردم نهاد در این دیپلماسی عمومی جدید، انعطاف پذیری بیشتری از خود نشان می‌دهند. وقتی که سیاستگذاری‌های دولت می‌تواند کارگر باشد ـ برای مثال می‌تواند به ترویج شبکه‌ها در طول مرزها کمک کند ـ تلاش برای کنترل آنها بسیار خطرناک است.

من اطمینان دارم که همه ما افرادی هستیم که به عربی وبلاگ نوشته‌ایم و از تویتر استفاده می‌کنیم و مانند اینها. همه اینها خوب هستند اما مشکل بسیار بزرگی برای دموکراسی‌ها وجود دارد. اگر وبلاگ نویسان چیزی بگویند که خارج از سیاست گذاری‌های دولت باشد، آنگاه چه خواهید کرد؟ اگر آنها در پاسخ به این سؤال که در افغانستان چه می‌کنیم مطالب انتقاد آمیزی بنویسند، آیا این به مسئله‌ای در پارلمان یا کنگره منجر نخواهد شد؟ در نتیجه دولت بین اینکه تا چه میزان به زمام امور فشار آورد یا آن را به چه وا رهاند، همواره در رفت و آمد است. نکته کلیدی این است، هنگامی که این مسئله برای سیاست گذاری‌های دموکراتیک داخلی به مثابه یک معما است، منافع بین‌المللی حاصل از آن بسیار کلان هستند.

۱۱٫ انتقاد از خود
این واقعیت که ما می‌توانیم خود را مورد نقد قرار دهیم، به این معنی است که اعتبار به دست بیاوریم. ابداع این قلمرو جدید، اعتبار است. انتقاد از خود، برای قدرت نرم بسیار حیاتی است. وقتی که هو جین تائو گفته بود که چین مایل است بیشتر در قدرت نرم سرمایه گذاری کند، تا زمانی که این نوع از اعتبار را توسعه ندهند، قادر نخواهند بود به همه اهداف خود دست یابند.

بنابراین جوامع دموکراتیک صاحب مزیت هستند، اگر ما به نفع خودمان بازی کنیم. این یعنی ما باید خودمان را نقد کنیم و به گروه‌های اجتماعی اجازه نقد دولت‌هایمان را بدهیم و آن را در معرض دید برای دیگران قرار دهیم. در آن حال تناقض حاصل از استفاده از دیپلماسی عمومی برای تولید قدرت نرم در عصر جهانی اطلاعات این خواهد بود که تمرکز زدایی و کنترل تقلیل یافته برای ایجاد قدرت نرم نقش محوری دارند. بسیار دشوار است که در دولت نقشی ایفا کنید و قرار باشد در معرض مخالفت‌ها نیز قرار گیرد، اما باید بدانید که تجربه ثابت کرده این امر راز موفقیت شما می‌باشد.

نتیجه‌گیری
در نتیجه قدرت در عصر جهانی اطلاعات، بیش از هر زمان دیگری، یک بخش نرم جاذبه را در بر می‌گیرد و از یک بخش سخت تهدید و تطمیع نیز برخوردار است. تنها یکی از آنها را شامل نمی‌شود بلکه هردو را دربر می‌گیرد. این منظور من از «قدرت هوشمند» همین است. در گذشته کشورهای آتلانتیک قدرت هوشمند را از طریق جنگ سرد و با به کار گرفتن هر دو قدرت سخت و نرم اعمال می‌کردند. قدرت سخت ما تهاجم شوروی را متنفی ساخت، اما این قدرت نرم ما بود که اصول کمونیسم را در پس پرده آهنی نگاه داشت. فروریختن دیوار برلین بر اثر آتش توپخانه نبود، بلکه بر اثر ضربه چکش‌ها و بلدوزرها بود. این حادثه مثال بسیار حائز اهمیتی است.

ما در رویارویی با تروریسم فراملی به خوبی اقدامات گذشته عمل نمی‌کنیم، اما قرار است که بیاموزیم. قرار است که توانایی استفاده از نیروی جنگی قدرت هوشمند را بیاموزیم. قدرت سخت در برخی موارد کاربرد دارد. اما وقتی سخن از «قلب‌ها و اذهان» خیل کثیری از مردم است، قدرت نرم به کار گرفته خواهد شد. در آن حال نیروی جنگی قدرت هوشمند به دیپلماسی عمومی هوشمندانه نیاز خواهد داشت. دیپلماسی عمومی هوشمند به نوبه خود به درک اهمیت اعتبار و انتقاد از خود و نقش جامعه مدنی در تولید این نوع از قدرت، نیازمند است.

اگر ما به دوران استفاده از پروپاگاندا عقب گرد کنیم، نه تنها در اقناع کردن شکست خورده‌ایم، بلکه ضرورتاً قدرت نرم خود را تضعیف کرده‌ایم. قدرت نرم بر درک ذهنیت دیگران تکیه دارد. بهترین دیپلماسی عمومی، آن است که به یک خیابان دو طرفه شبیه باشد. از توجه شما بسیار متشکرم.

پرسش و پاسخ از جوزف نای
بریج کندال: ایران مورد جالب توجهی است. ماری وبستر (Mary Webster) نیز در این باره به شورای انگلستان ایمیلی ارسال نمود. او این سؤال را مطرح کرد: «پس از اینکه استراتژی قدرت سخت ایالات متحده و انگلستان به پایان رسید در جوامع پس از منازعه چه اتفاقاتی می‌افتد؟ به محض اینکه تانک‌ها عقب نشستند، چگونه باید از قدرت نرم استفاده کرد؟ قدرت سخت در مورد ایران تنها به کمک تانک‌ها اعمال نمی‌شود. تحریم‌های جدی‌تر و مؤثرتری نیز وجود دارد.»

جوزف نای: بله درست است.

بریج کندال: آیا شما بر این باورید که به هر نحو استفاده از قدرت سخت در مورد ایران بر به عملکرد قدرت نرم تأثیر منفی می‌گذارد؟

جوزف نای: خیر. من برآنم که میان استفاده از تحریم‌های اقتصادی، که با آن موافقم و استفاده از حمله و اشغال نظامی، که با آن مخالفم، تمایز قائل شوم. امیدوارم بتوان تحریم‌هایی را به کمک یکی از قطعنامه‌های شورای امنیت سازمان ملل، بر ایران تحمیل کرد. در آخرین روز‌های مذاکرات، که چین دیپلمات‌های تقریباً سطح پایینی را به آن گسیل داشته بود، چندان امیدوار کننده نبود.

 

چيستي جنگ نرم از دیدگاه مقام معظم رهبری

نه فقط از لحاظ سياسي و امنيتي، بلكه از لحاظ فرهنگي نيز به ما هجوم آوردند. من كه مي گويم تهاجم فرهنگي، عده اي خيال ميكنند مراد من اين است كه مثلاً پسري موهايش را تا اين جا بلند كند. خيال ميكنند بنده با موي بلند تا اين جا مخالفم. مسأله تهاجم فرهنگي اين نيست. البته بي بندوباري و فساد هم يكي از شاخه هاي تهاجم فرهنگي است؛ اما تهاجم فرهنگي بزرگتر اين است كه اينها در طول سالهاي متمادي به مغز ايراني و باور ايراني تزريق كردند كه تو نمي تواني؛

تاريخ انتشار: چهار‌شنبه 26 اسفند 1388

تفاوتهاي «تهاجم فرهنگي» با «تبادل فرهنگي» 21/5/1371 «تهاجم فرهنگي»، با «تبادل فرهنگي» متفاوت است. تبادل فرهنگي لازم است. هيچ ملتي بي نياز نيست از اينكه در همه زمينه ها، از جمله در زمينه مسائل فرهنگي - آن مجموعه مسائلي كه به آنها نام فرهنگ داده مي شود - از ملتهاي ديگر بياموزد. هميشه تاريخ هم همين بوده است. ملت ها در رفت و آمدهايشان، آداب زندگي را، خلقيات را، علم را، لباس پوشيدن را، آداب معاشرت را، زبان را، معارف را و دين را، از يكديگر فراگرفته اند. اين، مهمترين تبادله اي ملّتها با هم بوده است. حتّي مهمتر از تبادل اقتصادي و كالا. بسيار اتفاق افتاده است كه اين تبادل فرهنگي، به تغيير مذهب يك كشور انجاميده است! مثلاً در شرق آسيا، بيشترين چيزي كه اسلام را به اين كشورها - از جمله به كشور اندونزي، به كشور مالزي و حتي به قسمتهاي مهمي ازشبه قاره - برد، دعوت مبلّغين نبود بلكه رفت و آمد آحاد ملّت ايران بود. تجّار، سيّاحان ايراني راه افتادند؛ رفتند؛ آمدند. و در سايه اين رفت و آمدهاست كه شما مي بينيد ملت بزرگي كه امروز شايد بزرگترين ملّت اسلامي در آسياست - يعني اندونزي - مسلمان شده اند. اين اسلام را اول بار، نه مبلّغين ديني براي آنها بردند، نه شمشير و جنگ! اسلام را همين رفت وآمدها برد. خود ملّت ما هم، در طول زمان، خيلي چيزها از ملتهاي ديگر آموخته است. و اين، يك روند ضروري براي تروتازه ماندن معارف و حيات فرهنگي در سرتاسر عالم است. اين، تبادل فرهنگي ست، و خوب است.
تعريف تهاجم فرهنگيتهاجم فرهنگي اين است كه يك مجموعه - سياسي يا اقتصادي - براي مقاصد سياسي خودشان و براي اسيركردن يك ملت، به بنيان هاي فرهنگي آن ملّت، هجوم مي برند. آنها هم چيزهاي تازه اي را وارد اين كشور و اين ملّت مي كنند؛ امابه زور؛ امّا به قصد جايگزين كردن آنها با فرهنگ و باورهاي ملّي. اين، اسمش تهاجم است. در تبادل فرهنگي، هدف، باروركردن فرهنگ ملّي و كامل كردن آن است. اما در تهاجم فرهنگي، هدف، ريشه كن كردن فرهنگ ملّي و ازبين بردن آن است. در تبادل فرهنگي، آن ملّتي كه از ملّتهاي ديگر چيزي مي گيرد، مي گردد چيزهاي مطبوع و دلنشين و خوب و مورد علاقه را مي گيرد. فرض بفرماييد، دانش را از آنها تعليم مي گيرد. فرض كنيد، ملّت ايران مي رود به اروپا. مي بيند كه اينها يك ملّتي هستند اهل سختكوشي و روح خطر كردن. اگر اين را از آنها ياد بگيرد، خيلي خوب است! مي رود به اقصاي شرق آسيا. مي بيند كه اينها مردمي هستند داراي وجدان كار، علاقه مند به كار، مشتاق كار. اگر اين را از آنها ياد بگيرد، خيلي خوب است! مي رود به فلان كشور. مي بيند اينها ملّتي هستند وقت شناس، داراي نظم و انضباط، داراي محبّت، حسّ ادب، حسّ احترام. اگر ياد بگيرد، اينها چيزهاي خوبي ست!
در تبادل فرهنگي، قضيه چنين است. آن ملّت فراگيرنده، مي گردد نقاط درست و چيزهايي را كه فرهنگ او را كامل مي كند، از ديگران تعليم مي گيرد. درست مثل يك انساني كه ضعيف است، و دنبال غذاي مناسبي مي گردد. دوا و غذاي مناسب را مصرف مي كند، تا سالم شود و نقصش از بين برود. در تهاجم فرهنگي، چيزي كه به ملّت مورد تهاجم مي دهند، چيزهاي خوب نيست. بلكه چيزهاي بد است. فرض بفرماييد اروپايي ها، وقتي تهاجم فرهنگي را در كشور ما شروع كردند، نيامدند روحيه وقت شناسي شان را، روحيه شجاعت و خطر كردن در مسائل را، يا تجسس و كنجكاوي علمي را، در ملت ما منتشر كنند، و با تبليغات و تحقيقات، سعي كنند ملت ايران، ملّتي داراي وجدان كاري يا وجدان علمي شود. اين كارها را كه نمي كنند! مسئله لاابالي گري جنسي را وارد كشور ما مي كردند. ملّت ما، در طول هزاران سال، ملّتي بود داراي مبالات جنسي. يعني رعايتهاي مربوط به زن و مرد و اين، در تمام دوران اسلامي بوده است. نه اينكه كسي خطا و تخلف نمي كرده! خطا هميشه هست. در همه دورانها و در همه زمينه ها، افراد بشر، خطا مي كنند. خطا هست. خطا غير از اين است كه چيزي بشود عرف جامعه ...
در تهاجم فرهنگي، دشمن مي گردد آن نقطه اي از فرهنگ خود را به اين ملت مي دهد و وارد اين ملت مي كند كه خودش مي خواهد. و معلوم است كه دشمن چه مي خواهد! اگر در تبادل فرهنگي، ملّتي كه از فرهنگ بيگانه چيزي مي گيرد، تشبيه بشود به آدمي كه در كوچه و بازار، غذا و دواي مناسب مي خرد كه مصرف بكند، در تهاجم فرهنگي، ملتي را كه تحت تهاجم قرار گرفته است، بايد به بيماري كه افتاده و خودش كاري نمي تواند بكند تشبيه كنيم. آن وقت دشمن، آمپولي به او تزريق مي كند. و معلوم است آمپولي كه دشمن تزريق كند، چيست! اين، فرق دارد با آن دارو و درماني كه خود شما برويد و آن را با ميل انتخاب كنيد و وارد بدنتان كنيد. اين، تهاجم فرهنگي ست.
پس، تبادل فرهنگي، به انتخاب ماست. امّا تهاجم فرهنگي، به انتخاب دشمن است. تبادل فرهنگي انجام مي دهيم تا كامل بشويم. يعني فرهنگ خودي را كامل كنيم. اما تهاجم فرهنگي انجام مي گيرد تا فرهنگ خودي را ريشه كن كند. تبادل فرهنگي، از چيزهاي خوب است. تهاجم فرهنگي از چيزهاي بد است. تبادل فرهنگي در هنگام قوّت و روزگار توانايي يك ملت انجام مي گيرد؛ ولي تهاجم فرهنگي، در دوران ضعف يك ملت است. لذا، ديديد كه استعمارگرها، در آسيا و آفريقا و امريكاي لاتين، هر جا خواستند وارد بشوند، قبل از آنكه سياستمدارها و سربازها و قزاقهاشان وارد شوند، ميسيون هاي مسيحي و هيئتهاي تبشيري مسيحي شان وارد شدند. سرخپوست ها و سياه پوست ها را اول مسيحي كردند، بعد طناب استعمار را به گردنشان انداختند. بعد هم از خانه و كاشانه شان، آواره شان كردند. پدرشان را در آوردند!

تفاوت تهاجم فرهنگي با تحميل فرهنگي 19/4/1374 اين را هم بارها عرض كرده ايم كه، فرهنگها تبادل دارند. وقتي كه بحث تهاجم فرهنگي را مطرح و بر آن پافشاري مي كنيم، به آن معنا نيست كه يك فرهنگ نبايد چيزي را از خارج خود، به خود بيفزايد. متأسفانه در ايران اواخر قاجار، كه به فرهنگ غرب توجه شد، و بويژه در دوران منحوس پهلوي، كه اين توجه شدت گرفت، آنچه كه واقعاً تبادل، تلقي، تعاطي و تكامل فرهنگي بود، در ارتباط با غرب، انجام نگرفت. بلكه نوعي تحميل فرهنگي رخ داد.
گاهي انساني هوشمند و عاقل، به اختيار خود، چيزي را گزينش مي كند و مي پذيرد؛ و گاهي به عكس، به يك انسان مست و غافل و بيهوش، به زور، چيزي را تزريق و تحميل مي كنند. مسلماً اين دو، يكسان نيستند. در كشور ما، تحميل فرهنگي كردند. يعني آمدند و بدون اينكه گزينش صحيحي در كار باشد، چيزي را در كالبد فرهنگ و ذهنيات اين مردم، تزريق كردند.

اصل مطبوعات تهاجم فرهنگي نيست 13/2/1375
مطبوعات، وارداتي است. يعني جزو بخش هاي مثبت فرهنگ غرب است كه ما از آنها گرفتيم. يك وقت من درباره «تعاطي فرهنگي» - نقطه مقابل «تهاجم فرهنگي» - بحث مفصلي كردم؛ كه از مصاديقش، يكي همين مطبوعات است. خوب، ما مطبوعات را از غرب گرفتيم. غربي ها سابقه زيادي در حرفه روزنامه نگاري داشتند.

ما نمي گوييم تمام فرهنگ غرب منفي است 26/2/1375
ما كه مي گوييم «فرهنگ غرب»، نمي خواهيم بگوييم كه اين فرهنگ، همه اش از باي بسم اللّه تا تاي تمّت، بدي و زشتي و خرابي است. شما ديده ايد كه بنده مكرر راجع به غرب و تهاجم فرهنگ غربي حرف مي زنم. معناي صحبت هاي بنده، صرفاً اين نيست كه فرهنگ غرب از باي بسم اللّه تا تاي تمت، همه اش خراب و خرابي و بدي است. كه اگر اين گونه بود، شهروندان ممالك غربي، از اول آن را نمي پذيرفتند و اصلاً تحمّل نمي كردند. بنابراين، فرهنگ مذكور، نقاط مثبتي كه آن نقاط مثبت، چشم مردم را گرفت، و جوامع را به خود جذب كرد.

اشكالات فرهنگ غرب علي رغم نكات مثبت 26/2/1375 ... ]فرهنگ غرب[ عوامل حفظ رشد حقيقي انسان را در خود نداشت. آنها غافل بودند، و متوجه اين نكته نشدند. مثلاً - فرض بفرماييد - شما حوضچه يا منبع آبي براي شرب مردم، در محلي ايجاد كنيد. در و ديوارش را محكم سازيد، تمام منافذش را ببنديد، دريچه ورود و خروج آب منبع را تعبيه كنيد، و ديگر هيچ نگراني اي از اين بابت كه آب وارد محفظه خواهد شد و در آنجا باقي خواهد ماند، نداشته باشيد. اما در مجاورت قرار گرفتن منبع آب را، با فلان ماده مسموم كننده، پيش بيني نكنيد. مسلماً اين آب، زلال و خنك هم خواهد بود؛ و انسان وقتي بنوشد، لذت هم خواهد برد. اما در اين آب، به سبب مجاورت با ماده مسموم كننده، ميكروب و آلودگي وجود خواهد داشت. شما كه منبع آب را تهيه كرده بوديد، همه نكات سلامت آب را در نظر داشتيد؛ اما اينجايش را ديگر نخوانده بوديد. يك طرف را ديده بوديد؛ اما طرف نامشهود قضيه را نديده بوديد.

آنچه ما آن را تهاجم فرهنگي دشمن مي ناميم... 28/12/1377 آنچه ما آن را تهاجم فرهنگي دشمن مي ناميم و پيوسته مردم هوشيار خود و بيش از همه جوانان را به مجاهدت در برابر آن فرامي خوانيم، همانا كوشش همه جانبه ي دشمنان ما با استفاده از همه ي ابزارهاي تبليغي و خبري و سياسي و امنيتي براي برانگيختن همين دشمن دروني است.

معناي تقابل نظري امريكا با جمهوري اسلامي 22/2/1382
امريكا بعد از اين كه سالهايي را در مقابل جمهوري اسلامي و ملّت ايران، با اين روش عمل كرد، به اين نتيجه رسيد كه تقابل عملي كافي نيست و بايد در كنار آن، تقابل و تخاصم و مبارزه نظري را هم شروع كنند. معناي تقابل نظري چيست؟ يعني مبارزه با جمهوري اسلامي در صحنه اعتقاد، در زمينه فرهنگ و در زمينه مسائل اخلاقي. البته قبلاً هم يك مبارزه ي جدّي بود؛ منتها احساس كردند بايد نقطه ثقل اين باشد. فكر كردند با مبارزه اعتقادي مي توانند بخش عظيمي را فلج كنند و يك مانع را بردارند. فكر كردند با مبارزه در زمينه هاي اخلاقي، يك بخش ديگر از امكان و سلاحي را كه در اختيار جمهوري اسلامي است، بگيرند؛ يعني اين سياست امريكا شد.

عرصه هاي تقابل نظري با جمهوري اسلامي 22/2/1382
نقش فعاليت هاي تبليغاتي و تقابل نظري امريكا با جمهوري اسلامي، از نظر آنها چقدر نقش مهمي است. آنها به تبليغات و تقابل نظري احتياج دارند، به بي ايمان كردن مردم نسبت به مباني نظام احتياج دارند؛ همچنان كه به بي اعتقاد كردن مردم نسبت به فضائل اخلاقي و پايبندي هاي اخلاقي احتياج دارند. اينها چيزهايي است كه مردم را از نظام اسلامي جدا مي كند و پيوند مستحكم بين نظام و مردم را از هم مي گسلد؛ اينها به اين احتياج دارند. امروز دشمنان ما همه نيرويشان را روي اين گذاشته اند.

تفاوت بين تهاجم و تعامل فرهنگي26/9/1382
انديشه ترجمه اي براي يك ملت، سرنوشت بسيار سختي را به وجود مي آورد 26/9/1382 البته هركدام از ملت ها فرهنگي دارند كه مي توانند از يكديگر استفاده كنند و فرهنگ خود را با گرفتن تجربه و درس از ديگران تكميل كنند؛ ما با اين مخالفتي نداريم و صددرصد موافقيم؛ اما آنچه در دنيا پيش آمد، اين نبود. تفاوت بين تهاجم و تعامل فرهنگي در اين است كه تعامل فرهنگي مثل اين است كه شما بر سر بساط ميوه يا غذا و سبزي فروشي مي رويد و آنچه را كه ميل تان مي كشد، چشم شما و كام تان مي پسندد و با مزاج شما مساعد است، انتخاب مي كنيد و مي خوريد. در عالم فرهنگ هم همين است كه آنچه ديديد و پسنديديد و مناسب خود دانستيد و در آن ايرادي مشاهده نكرديد، از مجموعه و ملت ديگر مي گيريد؛ هيچ اشكالي هم نداد. «اطلبوا العلم ولو بالصين»؛ اين را هزار و چهارصد سال پيش به ما ياد دادند. در تهاجم فرهنگي به شما نمي گويند انتخاب كن، بلكه شما را مي خوابانند، دست و پايتان را مي گيرند و ماده يي را كه نمي دانيد چيست و نمي دانيد كه براي شما مفيد است يا نه، با آمپول به شما تزريق مي كنند. البته دنياي غرب نگذاشت ما حس كنيم كه دست و پايمان را گرفته اند و دارند به ما تزريق مي كنند؛ صورت قضيه را طوري قرار داد كه ما خيال كرديم داريم انتخاب مي كنيم، در حالي كه انتخاب نمي كرديم؛ بر ما تحميل كردند. آن وقت اينها همان كساني هستند كه اگر اندك خدشه يي به فرهنگ رايج و مورد قبولشان وارد شود، جنجال راه مي اندازند. شما ببينيد در فرانسه كه آن را مهد آزادي مي دانند، براي سه چهار دختر روسري دار مسلمان چه سر و صدايي راه انداخته اند!

فرهنگ ستون فقرات حيات و هويت يك ملت است 28/02/1383فرهنگ مايه اصلي هويت ملت هاست. فرهنگ يك ملت است كه مي تواند آن ملت را پيشرفته، عزيز، توانا، عالم، فناور، نوآور و داراي آبروي جهاني كند. اگر فرهنگ در كشوري دچار انحطاط شد و يك كشور هويت فرهنگي خودش را از دست داد، حتي پيشرفت هايي كه ديگران به آن كشور تزريق كنند، نخواهد توانست آن كشور را از جايگاه شايسته يي در مجموعه بشريت برخوردار كند و منافع آن ملت را حفظ كند. من به حوادث دوران استعمار كه نگاه مي كردم - دوران استعمار تقريباً از اواخر قرن هجدهم ميلادي شروع شد، در قرن نوزدهم به اوج رسيد و تا اواسط قرن بيستم هم ادامه پيدا كرد. حركت استعمار يعني حضور قدرت هاي مسلط نظامي و سياسي دنيا در كشورهايي كه مي توانستند با استفاده از زور در آنها حضور پيدا كنند و منافع خودشان را از آن جاها تأمين كنند و در واقع از موجودي مادي و معنوي آن كشور سرمايه يي براي خودشان بسازند، همان چيزي كه آنها اسمش را استعمار گذاشتند و امروز هم اطلاق مي شود - مي ديدم هرجا كه اينها وارد شده اند، اگر اين توانايي را پيدا كرده اند كه فرهنگ آن ملت را مضمحل كنند و تحت تأثير قرار دهند و تضعيف كنند، پايه هاي قدرتشان در آن جا مستحكم شده و اگر در جايي فرهنگ ملي و بومي به خاطر كهنسال بودن، ريشه دار بودن و برجسته بودن مضمحل نشده و از بين نرفته، استعمارگرها و اشغالگرها نتوانسته اند مدت زيادي از آن جا منافع خودشان را تأمين كنند و ناچار شدند كه آن منطقه را رها كنند. اين در مورد همه جهانگشايي ها و كشورگشايي هاي دورانهاي گذشته ي تاريخ هم - كه ما در تاريخ مي خوانيم - صادق است. آن كشورگشاهايي توانسته اند در سرزمينهاي گشوده شده با شمشير، با زور پايدار بمانند و مقاصد و سلطه خودشان را در آن سرزمين ها اعمال كنند، كه توانسته باشند فرهنگ آن كشور را در مشت و در اختيار بگيرند. حالا گاهي يك فرهنگ را ريشه كن
مي كنند؛ مثل اين كه زبان يك كشور را به كل از بين مي برند... فرهنگ ستون فقرات حيات يك ملت و هويت يك ملت است.

تهاجم فرهنگي غير از تبادل فرهنگي است 28/02/1383

اين كه من هميشه مي گويم تهاجم فرهنگي، تهاجم فرهنگي اين است. تهاجم فرهنگي غير از تبادل فرهنگي است؛ غير از گرفتن برجستگي ها و زبده گزيني از فرهنگ هاي ديگر است؛ اين، چيزي است مباح، بلكه واجب. اسلام به ما دستور مي دهد، عقل هم به طور مستقل از ما مي خواهد كه هر چيز خوب، زيبا و باارزشي را كه در هر كجا مي بينيم، آن را فرا بگيريم و از آن استفاده كنيم. اين جملات معروف متداول در زبانهاي مردم ما كه «اطلبوا العلم ولو بالصين» يا «انظر الي ما قال و لا تنظر الي من قال»؛ نگاه نكن حرف خوب، سخن حكمت آميز، دانش و معرفت را چه كسي مي گويد، اگر سخن خوب است، آن را فرابگير، اين گرفتن، گرفتن فرهنگي است و اخذ فرهنگي، تبادل فرهنگي و زبده گزيني فرهنگي، يك چيز لازم است و اين، غير از تهاجم فرهنگي است. من بارها گفته ام كه يك وقت هست كه يك انسان با ميل خود و بر طبق نياز و اشتها و ضرورت زندگي اش يك نوع غذا، يك نوع دارو يا ماده لازمي را انتخاب مي كند و آن را داخل جسم خودش مي كند؛ اين، گزينش است، كه چيز خيلي خوبي است؛ اما يك وقت هست كه يك نفر را مي خوابانند و ماده اي را كه نه براي او لازم است و نه او به آن ميل و اشتهايي ي و نه برايش مفيد است، به زور در حلقش مي ريزند، يا به او تزريق مي كنند؛ اين، نامطمئن است؛ اين، تهاجم فرهنگي است.

تعريف تهاجم فرهنگي 17 / 04 / 1383
نه فقط از لحاظ سياسي و امنيتي، بلكه از لحاظ فرهنگي نيز به ما هجوم آوردند. من كه مي گويم تهاجم فرهنگي، عده اي خيال ميكنند مراد من اين است كه مثلاً پسري موهايش را تا اين جا بلند كند. خيال ميكنند بنده با موي بلند تا اين جا مخالفم. مسأله تهاجم فرهنگي اين نيست. البته بي بندوباري و فساد هم يكي از شاخه هاي تهاجم فرهنگي است؛ اما تهاجم فرهنگي بزرگتر اين است كه اينها در طول سالهاي متمادي به مغز ايراني و باور ايراني تزريق كردند كه تو نمي تواني؛ بايد دنباله رو غرب و اروپا باشي. نمي گذارند خودمان را باور كنيم. الان شما اگر در علوم انساني، در علوم طبيعي، در فيزيك و در رياضي و غيره يك نظريه علمي داشته باشيد، چنانچه برخلاف نظريات رايج و نوشته شده دنيا باشد، عده اي مي ايستند و مي گويند حرف شما در اقتصاد، مخالف با نظريه فلاني است؛ حرف شما در روان شناسي، مخالف با نظريه فلاني است. يعني آنطوري كه مؤمنين نسبت به قرآن و كلام خدا و وحي الهي اعتقاد دارند، اينها به نظرات فلان دانشمند اروپايي همان اندازه يا بيشتر اعتقاد دارند! جالب اين جاست كه آن نظريات كهنه و منسوخ ميشود و جايش نظريات جديدي ميآيد؛ اما اينها همان نظريات پنجاه سال پيش را به عنوان يك متن مقدس و يك دين در دست مي گيرند! ده ها سال است كه نظريات پوپر در زمينه هاي سياسي و اجتماعي كهنه و منسوخ شده و ده ها كتاب عليه نظريات او در اروپا نوشته اند؛ اما در سالهاي اخير آدم هايي پيدا شدند كه با ادعاي فهم فلسفي، شروع كردند به ترويج نظريات پوپر! سال هاي متمادي است كه نظريات حاكم بر مراكز اقتصادي دنيا منسوخ شده و
حرف هاي جديدي به بازار آمده است؛ اما عده اي هنوز وقتي مي خواهند طراحي اقتصادي بكنند، به آن نظريات كهنه قديمي نگاه مي كنند! اينها دو عيب دارند: يكي اين كه مقلدند، دوم اين كه از تحولات جديد بي خبرند؛ همان متن خارجي را كه براي آنها تدريس كرده اند، مثل يك كتاب مقدس در سينه خود نگه داشته اند و امروز به جوانهاي ما مي دهند. كشور ما مهد فلسفه است، اما براي فهم فلسفه به ديگران مراجعه مي كنند!

اهميت تهاجم نرم 22/02/1388ملت ما، جوانان ما، زن و مرد ما نبايد احساس كنند كه دوران مجاهدت به پايان رسيد، خطري ما را تهديد نمي كند. ممكن است خطر نظامي ما را تهديد نكند، همين جور هم هست. امروز ملت ايران به آن رتبه اي از اقتدار رسيده كه خطرپذيري دشمنان خود را بسيار بالا برده، جرئت نمي كنند به اين ملت تهاجم نظامي كنند؛ مي دانند سركوب خواهند شد؛ مي دانند كه اين ملت مقاوم است. بنابراين خطر تهاجم نظامي بسيار پائين است؛ اما تهاجم فقط تهاجم نظامي نيست. دشمن به آن نقاطي متوجه مي شود كه پشتوانه استقامت ملي ماست.
دشمن وحدت ملي و ايمان عميق ديني را هدف قرار مي دهد. دشمن روحيهي صبر و استقامت مردان و زنان ما را هدف قرار مي دهد؛ اين تهاجم از تهاجم نظامي خطرناك تر است. در تهاجم نظامي شما طرفتان را مي شناسيد، دشمنتان را مي بينيد؛ اما در تهاجم معنوي ، تهاجم فرهنگي ، تهاجم نرم، شما دشمن را در مقابل چشمتان نمي بينيد. هوشياري لازم است.

استحاله يعني: ظاهر اسلامي باشد اما رفتار و عملكرد، غيراسلامي 2/06/1388
عين همان چيزي كه در مورد يك شخص ممكن است پيش بيايد - يعني فساد و انحراف - در يك نظام هم ممكن است پيش بيايد. در يك نظام حكومتي، يك نظام سالم، يك نظام اسلامي، همين بيماري اي كه اشخاص ممكن است دچارش بشوند، ممكن است به سراغ نظام اسلامي بيايد، به سراغ جمهوري اسلامي بيايد. اسم، جمهوري اسلامي باشد، ظاهر اسلامي باشد، صورت، صورت اسلامي باشد، اما سيرت و رفتار و عملكرد و برنامه ها، برنامه هاي غير اسلامي؛ همان مسئله صورت و سيرت انقلاب كه سال گذشته براي دانشجويان عزيز در يك جائي اين را مطرح كردم.
آنچه تاكنون خوانده شد، سخنان رهبر معظم انقلاب در باب تعاريف مربوط به حوزه تهاجم فرهنگي و جنگ نرم بود. لكن در فصل اول در كنار تعاريف، بخشي نيز به جملات ايشان در باب تبيين چيستي و ماهيت هجمه فرهنگي و جنگ نرم عليه نظام اسلامي اختصاص دارد كه ذيلا به استحضار خوانندگان عزيز مي رسد.



«جنگ نرم» بازخوانی «قدرت نرم» نیست، ابتکار ایرانیان است

«جنگ نرم» مانند بسیاری موضوعات دیگر مورد بدفهمی قرار می‌گیرد اما برخی مقالاتِ ظاهرا انتقادی به دلیل مخالفت‌های شخصی به جای گشودن معنا و زدودن بدفهمی‌ها برعکس به متهم کردن و دامن زدن به سوء تفاهم‌ها مبادرت می‌کنند. به دلیل حضور حکومت در این موضوع، و میل ادبیات ژورنالیستی به نفی هر آنچه رنگ حکومتی دارد، نویسندگان این‌گونه مقالات به نفی و اتهام همه‌‌ی برداشت‌ها متمایل هستند و محاکمه‌ی متهم شکلی عامدانه هم به خود می‌گیرد. گاه یک‌طرفه وارد موضوع می‌شوند و برداشت‌های شخصی (یا بعضی اشتباهات موجود) را به جای برداشت‌های عمومی گرفته و به کل نسبت می‌دهند. اما این مقالات سراسر مذموم نیستند و دستکم می توانند زمینه‌ساز نقد و بازنگری باشند.

سایت پارسینه مقاله‌ای با عنوان «جنگ نرم؛ آسیب شناسی یک باور» منتشر کرده که علیرغم محسناتش مشابه چنین انتقاداتی بر آن وارد است. به این دلیل که این مقاله، با ارجاعات متعدد آن، نمونه روشنی از سوء تفاهم‌سازی و دامن زدن به بدفهمی‌هاست ذیلا به آن پرداخته می‌شود، به این امید که در این نقد و بررسی به بعضی ابهامات موجود پرداخته شود و تصورات رایج به روشنی و وضوح نزدیک گردد.

در بخش اول، نویسنده‌ی مقاله ناامیدانه به دنبال منشأ آکادمیک «جنگ نرم» می‌گردد و در بخش دوم انتقاداتی راجع به آن‌چه از جنگ نرم در جامعه و فضای رسانه‌ای کشور فهمیده می‌شود عنوان می‌کند. با این‌که در جایی از مقاله می‌گوید «راه جعل و ابداع مفاهیم جدید بر هیچ متفکر و اندیشه‌مندی در هیچ دوره‌ای بسته نیست» تکیه او در تمام این کاوش تنها به نظریه‌ی«قدرت نرم» جوزف نای و نقل اقوالی از اوست، بدون این‌که احتمالی از تفاوت و ابتکار را در نظر بگیرد. خلاصۀ آن‌چه از گفته‌های نویسنده در بخش ابتدایی مقاله دستگیر خواننده می‌شود چنین است؛ جنگ نرم در ایران فشن[!] شده، جوزف نای اصطلاح جنگ نرم را به کار نبرده، سخن نای درباره «قدرت نرم» است، اما تئوری «جنگ نرم» به جوزف نای نسبت داده می‌شود، و حتی کسانی هستند که قدرت نرم را به جنگ نرم ترجمه می‌کنند. آیا این نکته‌ها همگی صحیح هستند؟

این‌که «نای»، قدرت نرم را به کار برده و از اصطلاح جنگ نرم استفاده نمی‌کند درست است، آن‌ها که جنگ نرم را مستقیما به نای نسبت می‌دهند اشتباه می‌کنند، اشتباه بزرگ‌تر متعلق به کسانی است که قدرت نرم را به جنگ نرم ترجمه می‌کنند! این کار بی‌گمان حکم تحریف را دارد و به هیچ وجه قابل پذیرش نیست. این‌که اصطلاح «جنگ نرم» در ایران بازاری شده نیز مطلب درستی است (که به صورت مکرر در مورد عناوین نام‌گذاری سال‌ها و تمام موارد مشابه نیز اتفاق افتاده است). پس اشتباهاتی وجود دارند اما این اشتباهات به طور کلی محکوم نیستند، به این دلیل که برداشت‌های معمول از جنگ نرم به نوعی متخذ از نظریات نای هستند، و جنگ نرم در زمینه‌ای که او قدرت نرم را توضیح می‌دهد ابتکار شده است.

نای کیست و چه می گوید؟

«نای» اکنون در دانشگاه هاروارد علوم سیاسی تدریس می‌کند اما پیش از این رئیس شورای اطلاعات ملی، دستیار وزیر دفاع و دستیار معاون وزیر خارجه بوده است. نظریات او به شرایط حفظ ابرقدرتی آمریکا در قرن بیست و یکم می‌پردازد. نای معتقد است که آمریکا نباید بیش از اندازه از قدرت نظامی‌اش استفاده کند و نباید مرتبا به قلدرمآبی و تهاجم دست بزند، چون این اقدامات خود به خود باعث انزوای آمریکا می‌شوند. در عوض اگر آمریکا با راهبردی هوشمندانه در امور جهانی نقش مدیریتی ایفا کند ابرقدرتی آمریکا تضمین خواهد شد. نای می‌گوید که آمریکا باید «قدرت نرم» و «قدرت سخت» را به هم بیامزد و با ترکیب این دو قدرتی هوشمند برای آینده خود بسازد.

به این ترتیب نای منتقد سیاست‌های جرج بوش است و بر این باور که دولت بوش در جنگ علیه تروریسم درک درستی از فضای افکار عمومی نداشته و اقدامات اشتباهی انجام داده است. او روی توازن قدرت نرم و قدرت سخت تأکید می‌کند و برای رسیدن به «قدرت هوشمند» این دو را مکمل هم می‌داند. گرایش شدید دولت جرج بوش به استفاده از قدرت سخت نیاز به قدرت هوشمند در سیاست جدید دولت آمریکا را بالا برده و پس از تخریب وجهه آمریکا در اثر جنگ‌های متوالی اکنون این کشور نیازمند ترمیم و بازسازی چهره‌ی رهبری خود است. نظریات نای از این جهت اهمیت بیشتری پیدا می‌کند.

نظریه جوزف نای در دو کتاب با فاصله ۱۴ سال تکمیل شده است. اولی که در ۱۹۹۰ منتشر شده «لزوم رهبری: طبیعت متغیر قدرت آمریکا» نام دارد و عنوان کتاب دیگر که سال ۲۰۰۴ و در میانه‌ی دولت بوش منتشر شد «قدرت نرم: راه‌های پیروزی در سیاست جهانی» است. دغدغه‌ی نای از نظریه‌پردازی درباره‌ی قدرت نرم از عناوین این دو کتاب نیز مشخص است. قدرت نرم سلاحی سیاسی و دیپلماتیک است که قرار است با قدرت سخت آمیخته شود، از نظر سیاستمداران عادی چنین پیشنهادی فورا تبدیل به راهکار «چماق و هویج» می‌شود. باراک اوباما ظاهرا شاگرد نای نبوده اما تکیه ساده او بر سیاست چماق و هویج برای بازگرداندن وجهه آمریکا می‌تواند وجه تنزل یافته نظریات نای تفسیر شود.

البته جوزف نای اقتصاد و دیپلماسی را زیر مجموعه‌ی قدرت سخت قرار داده و تنها از رسانه به عنوان قدرت نرم نام می‌برد. او قدرت نظامی و اقتصادی (و راهکارهایی مثل چماق و هویج) را قدرت سخت و قدرت فرهنگی، ارزشی و سیاست‌ خارجی (ایجاد جذابیت و دستیابی به قلوب و اذهان دولت‌ها و ملت‌ها) را قدرت نرم تعریف می‌‌کند. قدرت نرم به اقدامات روانی و تبلیغات رسانه‌ای که بدون درگیری رقیب را به انفعال وا می‌دارند وابسته است. حاصل قدرت نرم، بر هم زدن ذهنیت سیاستمداران یا جامعه هدف است تا نظم موجود به نفع ارزش‌های آمریکایی متزلزل و فرآیند جذب به سوی آمریکا اتفاق بیافتد. نای می‌گوید: «قدرت … یک بخش نرم جاذبه را در بر می‌گیرد و از یک بخش سخت تهدید و تطمیع نیز برخوردار است. تنها یکی از آن‌ها را شامل نمی‌شود بلکه هردو را دربر می‌گیرد [تنزل به چماق و هویج]. منظور من از «قدرت هوشمند» همین است.»

جوزف نای از مولفه‌‌های نرم ‌افزاری برای جلب اذهان و قلوب و در نتیجه تحقق سیاست‌های آمریکا سخن می‌گوید. او «دیپلماسی عمومی» و «دیپلماسی فرهنگی» را ابزارهای اصلی قدرت نرم می‌داند و صراحتا دیپلماسی فرهنگی را «ابزار» مهمی در «زرادخانه» قدرت هوشمند معرفی می‌کند. فرهنگ یک کشور زمانی قدرت نرم محسوب می‌شود که آن کشور دارای اعتبار ملی در عرصه بین‌المللی باشد. این انگاره قدرت رقبا را در بعد ملی به چالش می‌کشد تـا آن‌ها را در عرصه بین‌المللی و در مقابل رقیب تضعیف کند. از نظر نای سیاست‌هایی که با سختی یا با تکبر ارائه می‌شوند بیش از آن‌که قدرت نرم ایجاد کنند، آن را به تحلیل می‌برند. واضح است که نای نمی‌خواهد هدف سیاست‌های آمریکا را تغییر بدهد، او می‌خواهد شیوه‌های بهتری برای رسیدن به همان اهداف پیشنهاد کند.

«جنگ نرم» ابتکار ایرانیان است

«جنگ نرم» اصطلاحی است که توسط جوزف نای استفاده نشده اما ابتکار آن توسط ایرانیان در نظریه قدرت نرم جوزف نای ریشه دارد. همان‌طور که گفته شد انتساب صریح «جنگ نرم» به جوزف نای اشتباه است و همان‌طور که نویسنده مقاله مذکور توضیح می‌دهد شخص نای نیز از پذیرفتن چنین تعبیری ابا دارد. نای هوشمندانه به قدرت نرم اکتفا می‌کند و از اشاره به وجه تقابلی قدرت‌های نرم (جنگ نرم) می‌پرهیزد. نای در صدد است که از وجه تهاجمی این نظریه بکاهد و به آن صورتی تلطیف شده بدهد، حال اگر این وجه تهاجمی عریان شود چه کسی به آن اهمیت می‌دهد؟ در آن صورت قدرت نرم نیز سیاستی جنگ‌طلبانه و تهاجمی شبیه سیاست جمهوری خواهان خواهد بود.

وقتی نای از قدرت نرم آمریکا حرف می‌زند حالتی در نظر می‌‌آید که گویی دیگران قدرت نرمی ندارند، و اگر آمریکا به جای اسلحه و اقتصاد از قدرت نرم خود استفاده کند همان اتفاقی خواهد افتاد که قرار است با به کار بردن سلاح رخ بدهد. (هر چند بعدا اختصاص قدرت نرم به آمریکا را انکار کرده است). اما وقتی از «جنگ نرم» سخن می‌گوییم، بر خلاف نویسنده مقاله که مدعی است «جنگ بیش از هرچیز قلع‌و‌قمع، حذف و تخریب، کشته و زخمی شدن، پیش‌روی، تصاحب و غنیمت را یادآوری می‌کند»، تقابل قدرت‌های نرم و صف‌آرایی آن‌ها در مقابل یکدیگر به ذهن متبادر می‌شود. یعنی علاوه بر آمریکا قدرت‌های نرم دیگری هم وجود دارند که آمریکا ناچار است با آن‌ها مقابله کند. ایرانی‌ها، آگاهانه یا ناآگاهانه، ترکیبی را باب کرده‌اند که این تلطیف را می‌زداید و وجه خشن و واقعی موضوع را نشان می‌دهد.

معنای قدرت نرم این است که امتیازهای ارزشی نزد آمریکاییان وجود دارد که در صورت شیوع آن‌ها مدیریت نظامی و سیاسی (دخالت) هموار می‌شود. اگر بتوان این ارزش‌ها را به اذهان رسوخ داد نفوذ و سلطه آمریکا آسان‌تر خواهد بود. بـا ابتکار «جنگ نرم» در واقع دست پنهان نای رو می‌شود و مستقیما «هدف» او نمایان می‌گردد. هدف از قدرت نرم چیزی جز توسعه ارزش‌های آمریکایی (که جهانی خوانده می‌شوند) نیست، قدرت نرم روش تسلط بر جهان از راه تزریق ارزش‌های آمریکایی را می‌آموزد. قرار است قدرت نرم روغن سیاست‌های سخت آمریکا باشد، اما ایرانی‌ها آن را به چوب لای چرخ تبدیل می‌کنند؛ با کاربرد وسیع «جنگ نرم» ارزش‌های آمریکایی را مهاجم و فریبنده، و به مبدئی طراحی شده منتسب می‌کنند، تا میزان پذیرش آن‌ها پائین بیاید، و حتی اثری واژگونه بر جای بگذارد.

هدف «جنگ نرم» نشان دادن فریب و مقابله با فریب است، با قدرت نرم تقابلی به وجود می‌آید که سلاح آن اغواست، جنگی اتفاق می افتد که نباید اسم آن (جنگ) آورده شود، جنگی بی سر و صدا و بدون خونریزی! اگر نای به «جذب، هم‌کاری و اغوا» اشاره می‌کند منظور روشن او این است که جامعۀ هدف توسط قدرت نرم هیپنوتیزم شوند تـا دربرابر برنامه‌های آمریکا منعطف باشند. و وقتی از پیروزی بر اذهان و قلوب سخن می‌گوید یعنی به جای استفاده پرهزینه و پر دردسر از تهدید تسلیحاتی و اقتصادی، می‌توان از قدرت نرم برای جذب و تسلیم استفاده کرد. اما «جنگ نرم» به طور کلی بازی را تغییر می‌دهد و به جای انفعال در برابر پنهان‌کاری، وجه تقابلی و تهاجمی واقعیت را پررنگ می‌کند.

نای در توضیح شیوه غیر مستقیم اعمال قدرت نرم می‌گوید: «شما می‌کوشید به منظور تأثیر گذاری بر حکومت یک کشور، بر افکار عمومی جامعه آن کشور تاثیر بگذارید.» و این چه چیزی است جز تهاجم و دخالت هدفمند؟ بنابراین اگر نای از واژه جنگ استفاده نمی‌کند جایی برای این خوش بینی نیست که تقابلی وجود ندارد، یا او به دنبال جنگ نیست! این اکراه تنها نشان دهنده هوشمندی او در استفاده از واژگان سیاسی و تأیید عملی این باور است که شخص نای از به کار بردن قدرت سخت توسط آمریکا نامید شده و نسبت به اثر بخشی آن دچار تردید است، بلکه اثرات بازگشتی جنگ‌های آمریکا را در اقتصاد و در افکار عمومی می‌بیند و به دنبال راهی کم هزینه برای زنده کردن اقتدار و ابرقدرتی آمریکاست. به عبارت بهتر نای ترجمه هانتینگتون به زبانی ملایم است.

جنگ نرم در قاموس ایرانیان

منشأ اصطلاح «جنگ نرم» در نظریه «قدرت نرم» جوزف نای قرار دارد، اما جنگ نرم قرائت صحیح یا بازخوانی دوباره آن نیست. وضع اصطلاح جنگ نرم نوعی تصرف در معنای «قدرت نرم» است که به روشنایی بخشی معنای آن کمک می‌رساند. به خصوص وقتی میدان سیاست در نظر آورده می‌شود تعبیر کردن از این تقابل با عنوان جنگ، در تمام سال‌هایی که آمریکا به دنبال توسعه اجباری ارزش‌های خود بوده، کاملا مفهوم و قابل درک به نظر می‌رسد. در سه دهه گذشته به ویژه پس از پایان درگیری‌های نظامی ایران، این تهدید با اشاره و آگاهی بخشی نسبت به شبیخون فرهنگی، تهاجم فرهنگی، ناتوی فرهنگی و … پس زده شده و حالا نوبت به «جنگ نرم» رسیده است.
جنگ نرم اصطلاح عامی است، به عمومیت فرهنگ! غربیان فرهنگ را Culture می‌فهمند و در کاربرد آن بیشتر به هنر و انواع تعریف شده آن یا نوع نگرش به زندگی و ارزش‌های اجتماعی متبادر می‌شوند. اما در ایران فرهنگ در معنایی بسیار عام و شامل فهمیده می‌شود، فرهنگ چیزی معادل هوا انگاشته می‌شود، که بدون آن نمی‌توان زیست، فرهنگ هر آن چیزی است که به انسان مرتبط است، به شرطی که فاقد وجهی ملموس باشد. وقتی فرهنگ وجه ملموس پیدا می‌کند آن را در صورت هنر و تمدن مشاهده می‌کنیم. ارزش‌ها و روش‌های زندگی نیز ذیل فرهنگ فهمیده می‌شوند. فرهنگ آن‌قدر وسیع است که هر نوع دانایی را در بر می‌‌گیرد، با این نگاه تمام علوم در بعد فرهنگی انسان جای می‌گیرند. فرهنگ بر دین نیز، با همه وسعت‌اش، عمومیت دارد.

پس بر خلاف تکیه نویسنده بر بافته‌های نای، جوزف نای نمی‌تواند به ما بگوید که فرهنگ چیست! توضیحات او هر چقدر هم که روشن باشند با معنای پارسی فرهنگ هرگز همپوشانی کامل نخواهد داشت. به مرور بزرگ‌تر شدن تهدیدهای فرهنگی و بالارفتن بودجه‌های مصوب برای کمک به رسانه‌های مخالف و جزم شدن اراده‌ها برای درهم شکستن مقاومت ایران و بازگرداندن اجباری آن به جامعه جهانی(!) راهبردهای دفاعی نیز در ایران بزرگ‌تر شده است. بنابراین جنگ نرم در غایت خود همان جنگ تمام عیار فرهنگی است و از پیامدهای انقلابی که بیش از هر چیز دارای وجهه‌ای فرهنگی و معنوی بوده است. انقلابی که نخواسته است مقهور جریان مسلط غرب باشد، و کشوری که به شکل تاریخی تمایلات خودبسنده و متکی به نفس دارد.

استفاده از «جنگ نرم» به جای «قدرت نرم» نشان دهنده‌ی تمرکز بر هدف است، طرف مقابل «قدرت نرم» را نوعی اعلان جنگ می‌گیرد. سلاحی که جنس آن ذهنی و قلبی باشد تنها با آگاهی بخشی پاسخ می‌گیرد. در به کارگیری «قدرت نرم» مخاطب نباید احساس کند که فریفته شده، اما در جنگ نرم مرتبا باید به مخاطب یادآوری شود که در معرض فریب قرار دارد. جنگ نرم یک فعالیت مداوم است که مهمترین وجه آن آگاهی بخشی است، همین‌که واقعیتی پنهان منتشر و تهدیدی موجود عریان شود قسمت بزرگی از کار انجام شده است. بنابراین نمی‌توان وجه تبلیغاتی جنگ نرم را کاملا بیهوده انگاشت. آن‌چه مکرر گفته می‌شود بدیهی‌تر و قابل باورتر به نظر می‌رسد، کمتر در وجود آن تشکیک روا می‌دارند، و بیشتر در شرایط و روش‌های آن بحث می‌کنند. در وضعیت آشکار شدن تهدید نیز خود به خود انسجام ملی رو به افزایش می‌گذارد.

نقد؟ یا محاکمه متهم؟

متأسفانه بسیاری از انتقادات رویکردی کاملا منفی و محکوم کننده به این موضوع دارند و هیچ جنبه مثبتی در این جریان و مقابله با «قدرت نرم» نمی‌بیند. مقاله مورد بحث نیز با تمایلات انکارگرایانه نوشته شده و عمدا وجهه‌ای تقلیل گرایانه به موضوعات می‌دهد تا بتواند راحت‌تر آن‌ها را محکوم کند. در ادامه با استنادات بیشتری در این باره توضیح داده شده است:

نویسنده مایل است «فرض مقبول» خود را از نای بگیرد و ارتدوکس وار می‌گوید: «به شیوهٔ احسن عمل کنیم و معیارهای گروهی که مبنای «جنگ نرم» مطروح را همان «قدرت نرم» جوزف نای می‌دانند به عنوان فرض مقبول در نظر بگیریم. به این شیوه، نقد و آسیب‌شناسی آن‌چه در حال حاضر و در کشورمان تحت عنوان «جنگ نرم» در جریان است، معقول می‌نماید. جوزف نای گفته است: “انتقاد از خود، برای قدرت نرم بسیار حیاتی است.”» چون در نظر نیاوردن تصرف و ابداع و اکتفا به نای آسان است بنابراین نای را ملاک قرار می‌دهیم! نقد از خود هم خوب است چون نای گفته است! در انتقاد از خود هم باید گفته‌های نای را ملاک قرار دهیم! غافل از این‌که در نظریه نای انتقاد از خود جنبه نمایشی دارد و ابزاری است برای نشان دادن محبوبیت آمریکا، همان‌طور که اوباما عذرخواهی ریاکارانه از سیاست‌های پیشین آمریکا را وسیله‌ی بازسازی چهره‌ی آمریکا گرفته است.

انصراف نویسنده از در نظر گرفتن ابداع و ابتکار در حالی است که خود او پیشتر بیان می‌کند: «تمامی آن‌چه که در منابع انگلیسی حول «جنگ نرم» (Soft War) یافت می‌شود، چیزی در حد یک جلد کتاب از سال ۱۹۸۸ دربارهٔ سیاست‌های اقتصادی ایالات متحده در آمریکای مرکزی و یا چند مقالهٔ متفرقه در ژورنال‌های علوم سیاسی دههٔ ۱۹۶۰ است که همگی کاملا بی‌ارتباط با تصور فعلی در ایران هستند.» و این خود دلیل واضحی است که «جنگ نرم» ابتکاری جدید است، که با تصرف در نظریه‌ای سابق عنوان شده، و در نگاه راهبردی جنبه دفاعی دارد. مانند همه اعلان‌ها در دو دهه گذشته، جنگ نرم یک راهبرد دفاعی است و با در نظر آوردن ابعاد دو رقیب دفاعی بودن آن هم کاملا طبیعی به نظر می‌رسد.

با یادآوری این‌که در دفاع فرهنگی خود به خود جنبه‌هایی تهاجمی نیز به وجود می‌آیند جایی برای اتهام به دفاعی یا انفعالی بودن این راهبرد باقی نمی‌ماند. بنابراین ذکر این‌که «از ابتدای طرح مسئلهٔ جنگ نرم، چه مسئولین دولتی و چه دیگر نهادها چون صداوسیما، تمرکز فعالیتی «انفعالی» و «سلبی» داشته‌اند.» تنها اصرار بر همان رویکرد نفی کننده و نشان دهنده سیطره بدبینی و رویکرد اتهامی بر انتقاد است.

در راهبرد جدید بخش‌هایی که ضعیف بوده‌اند برجسته شده و از حالت سکون بیرون آمده‌اند؛ هماورد رسانه‌ای که با جنگ روانی شناخته می‌شود، و تقابل در رسانه‌های دیجیتال که بیشتر در فضای مجازی اتفاق می‌افتد، این‌ها دو عرصه‌ای هستند که جمهوری اسلامی آسیب‌های قابل ملاحظه‌ای از آن دریافت کرده (و این خودانتقادی جنبه نمایشی ندارد، کاملا واقعی است!). با آگاهی نسبت به این ضعف، خود به خود اشخاص و نهادهایی که دغدغه و توانی در خود دیده‌اند یک‌باره به این سو کشیده شده‌اند تا کمبودها را جبران نمایند و باز طبیعی است که در این هیجان، اشتباهات و سوء برداشت‌هایی اتفاق می‌افتد. مع‌الاسف نویسنده مقاله با لحنی تحقیر‌آمیز یکی دو اتفاق و اظهار نظر را به عنوان نمونه‌ای بر رد تمامی آن‌چه درباره جنگ نرم در این دو عرصه عنوان شده می‌گیرد و به عدم موفقیت روش‌های هیجانی در جبران عقب ماندگی در فضای مجازی اشاره می‌کند.

صاحب مقاله دو تصور از جنگ نرم را پیش می‌کشد و هر دو را زیر سوال می‌برد: «یکی تصوری است که جنگ نرم را با جنگ‌های نرم‌افزاری و رایانه‌ای (از قبیل هک و آلوده‌سازی رایانه‌ها و وب‌سایت‌ها) یکی می‌انگارد، و دیگری آن‌که جنگ نرم را معادل مفاهیمی معمول و کهنه هم‌چون «جنگ سرد» و «جنگ روانی» قلم‌داد می‌کند». اول اینکه چنین تصوری کمتر وجود دارد که منظور از فعالیت در عرصه مجازی تنها هک و آلوده سازی! باشد اما آن‌طور که ادبیات جنگ اقتضا می‌کند پدافندهای عامل (از کار انداختن ابزارهای رقیب) غیرقابل چشم‌پوشی هستند. در ثانی جنگ روانی را کهنه! خوانده است و این‌کار مانند این است که مفاهیمی مثل فلسفه و علم کهنه خوانده شوند تا حقیر و بی‌ارزش به نظر بیایند!! جنگ روانی بی‌شک مهم‌ترین عرصه‌ای است که قدرت‌های نرم در عرصه تقابل (نفی دیگری) به آن متوسل می‌شوند، کوچک شمردن جنگ روانی کوچک شمردن رقابت سیاسی است.

همان‌طور که نویسنده متذکر می‌شود از آسیب‌های واضح در جنگ نرم «تقلیل تمامی تمرکز و توجه به حوزه‌های ابزاری و واسطه‌ای به ویژه رسانه‌ها است» اما باز توجه نمی‌شود که این مهمترین عرصه‌ای است که قدرت‌های نرم می‌توانند در خلال آن ظهور و صف‌آرایی ‌کنند. اگر قدرت نرم وجود داشته باشد و جایی برای عرضه به دیگران نداشته باشد چه فایده‌ای خواهد داشت؟ اگر خود نای بخواهد منظورش را در عرصه عمل نشان بدهد از چه ابزاری برای نمایش قدرت نرم به دیگران استفاده می‌کند؟ عرصه ظهور قدرت نرم رسانه است، به شکلی که تبلیغاتی و تحمیلی نباشد، و امروز رسانه با همه ابعاد و کارایی آن، حتی سرگرمی سازی، به همین مقصود به کار گرفته می‌شوند.

اهمیت رسانه‌های معاصر است که باعث بزرگ دیدن آن‌ها و خلط کلی فعالیت رسانه‌ای با همه جنگ نرم می‌شود. خود نای وقتی می‌خواهد موفقیت در قدرت نرم را عنوان کند به اعتبار رسانه‌ای متوسل می‌شود و مقهور شدن رئیس جمهور تانزانیا در برابر رسانه دولتی انگلستان را مثال می‌زند. نای می‌گوید: «از او سوال شد که برنامه‌ریزی روزانه‌اش به چه صورت است؟ او گفت که روزش را با گوش دادن اخبار بی.بی.سی آغاز می‌کند و بعد از آن اخبار خبرگذاری تانزانیا را گوش می‌دهد. اگر شما بتوانید چنین کاری را انجام دهید در اعمال قدرت نرم خود بسیار موفق بوده‌اید.» تعبیر فارسی و ساده جمله جوزف نای این است که «بی بی سی جنگ نرم را از خبرگزاری تانزانیا برده است».

جنگ نرم ابتکار راهبردی کشوری است که نمی‌خواهد به تانزانیا تبدیل شود. البته عرصه این راهبرد تنها رسانه نیست و ایران نیز تمام تمرکز خود را بر رسانه‌ها نگذاشته است اما از آن‌جا که در این بخش ضعیف مانده و آسیب آن را پذیریفته اکنون یک باره درصدد جبران است. از نگاه «قدرت نرم» ایران همواره در صدد افزایش منابع قدرت خود بوده است؛ تحول اقتصادی به تقویت قدرت نرم می‌انجامد، ایجاد ارتباط نزدیک با مردم و افزایش اعتماد عمومی پشتوانه قدرت نرم است، مشارکت بالای سیاسی همچنین است. از بهبود وضعیت بهداشت و تشویق برای افزایش زاد و ولد و امید به زندگی گرفته تا نمایش فناوری از پرتاب ماهواره و موشک تا راه اندازی نیروگاه هسته‌ای همه تلاش‌هایی برای افزایش قدرت نرم در ایران هستند. پس جنگ نرم نیز فقط در رسانه اتفاق نمی‌افتد اما آن‌چه نیاز درجه اول ایران است انتشار قدرت خود در عرصه رسانه و عقب نماندن از همسایگان ستیزه جو و دشمنان فرامنطقه‌ای است.

اما نویسنده همه را فرو می‌گذرد، گویی ایران برهوتی است که در آن تنها به فعالیت رسانه‌ای برای جنگ روانی اهمیت داده می‌شود! شاید از این روست که می‌گوید: «این اشتباه در کنار تغافل از دیگر منابعی که نای برای قدرت نرم مطرح کرده است -خصوصا قدرت اقتصادی دولت-، یکی از علل اصلی عدم حصول نتیجه از فعالیت‌های صورت‌گرفته در جمهوری اسلامی است.» پس دگم دیگری هم وجود دارد و آن نتیجه ندادن تمام فعالیت‌های صورت گرفته در جمهوری اسلامی است. ای کاش نویسنده می‌توانست توضیح بدهد که چه دلیلی بر این نتیجه ندادن اقامه می‌کند؟ غیر از محاکمات ژورنالیستی و صادر کردن جملاتی دُن کیشوت‌وار چگونه می‌تواند وضعیت مقاومت ایران را در سه دهه گذشته توضیح بدهد؟ تکیه و تأیید جنگ نرم بر بخش رسانه‌ای تنها یک ضرورت زمانی است و وقتی روشن می‌شود که بدانیم کمبودهای ایران کمبودهایی رسانه‌ای، ابزاری و حرفه‌ای در مقابل هجمه گسترده رسانه‌ای است.

نویسنده برای منفعل نشان دادن جریان جنگ نرم با اطمینان می‌پرسد: «سازمان صداوسیما به عنوان فراگیرترین رسانه در سطح ملی … چه حرکت فعالانه‌ای در این میانه انجام داده است؟» اگر منظور از سطح ملی پخش برنامه‌های فعال(؟) برای مخاطب داخلی باشد این بیش از حد مبهم است و ای کاش نویسنده مصادیقی برای نشان دادن منظور خود عنوان می‌کرد. در غیراین‌صورت نفس سوال نشان می‌دهد که صاحب مقاله توجهی به غیر از آن‌چه می‌تواند دستاویز اتهام و نفی باشد ندارد، و تعمدا هر عامل نافی فرضیاتش را نادیده می‌انگارد. صدا و سیما با همه ضعف‌ها به رویکرد بین‌المللی نسبتا موفق و فعالانه‌ای روی آورده است. با احداث شبکه خبری PRESS TV بعد از شبکه العالم و اخیرا شبکه پخش سریال‌های ایرانی به زبان عربی، که دقیقا قدرت نرم ایران را به نمایش می‌گذارد، ایران فعالانه وارد عرصه رقابت شده است. نویسنده می‌توانست از نظر خودش این فعالیت را ناموفق اعلام کند اما نادیده گرفتن آن‌ها چیز دیگری را نشان می‌دهد.

نویسنده سعی می‌‌کند به وضعیت حاضر جنبه‌ای تراژیک هم بدهد و از آن با عنوان «غم نامه جنگ نرم»! نام می‌برد. از طرفی به جای این‌که کثرت توجه را نشانه فعال بودن جریان آگاهی بخش، ولو به شکلی قابل انتقاد، تلقی کند از آن به عنوان «آشفته‌بازار نظریه‌پردازی»! یاد می‌کند و از کثرت اخبار و اطلاعات و مقالات منتشر شده اظهار تأسف می‌کند! در ادامه با استفهامی انکاری نتیجه‌ای معکوس می‌گیرد که: «آیا چنین به نظر نخواهد رسید که این تشتت و پراکندگی، خود نوعی مؤلفهٔ قدرتی نرم برای طرف مقابل به حساب آید؟» و البته حقیقت را هم کاملا روشن می‌داند: «حقیقت امر بسیار عیان و در عین حال ناخوشایند است» و ناگهان به شاخصی استناد می‌کند که خود آن شاخص، ورای صحت و سقم آمارها، مورد سوال و ابهام قرار دارد: «آمارهای ابتدایی ولی مهم و حیاتی هم‌چون «سرانهٔ مطالعهٔ کشور» نشان می‌دهد که وضع حال حاضر در زمان صلح هم تا چه میزان آسیب‌پذیر است، چه رسد به جنگ!»

در جای دیگر نویسنده  با لحنی ناصحانه، اما ناامید کننده اضافه می‌کند: «واقعیت تلخ یا شیرین این‌که اگرچه برای مخاطبان غالباً جوانِ آن‌چه که تحت عناوین چشم‌فریب «جنگ نرم» و «جنگ رسانه» و در قالب کلاس‌ها و کتاب‌ها ارائه می‌شود، در نهایت چیزی جز حیرت و سرگردانی که «چه کار باید کرد؟ بالاخره چه؟ نقش ما چه می‌شود؟» باقی نمی‌ماند، در عوض سهم عمدهٔ اقتصادی و تجاری از این صنعت فرهنگی مورد حمایت دولت به جیب پیمان‌کاران برگزاری همایش‌ها و مسابقات و ناشران و فروشندگان کالاهای شبه‌فرهنگی مرتبط، سرازیر می‌شود.»! این مقدار بدبینی و اتهام اگر با وقوف به شرایط واقعی فرهنگ و دولت در ایران در نظر گرفته شود به حد کافی تعجب آور می‌نماید.

[پایان مقاله]

هیچ کدام از پنج موردی که نویسنده ادعا می‌کند آن‌ها را مورد نقد قرار داده به درستی عنوان نشده و به جای نقد منصفانه به پنج انگ تقلیلی تبدیل شده‌اند. در صورتی‌که؛ ۱- به کار بردن «جنگ نرم» در مقابل «قدرت نرم» پاتکی روشن و صریح است در برابر تکی پنهان و اغوا کننده ۲- جنگ نرم در بزرگترین ابعاد آن (جنگ فرهنگی) و در ادامه راهبردهای پیشین اتفاق می‌افتد و اساسا نمی‌توان جنگ را به عامی مثل فرهنگ تقلیل داد! ۳- اشاره به تقلیل جنگ نرم به جنگ رسانه‌ای گرچه انتقادی به جا است اما در صورت تقلیل اهمیت رسانه و جنگ روانی ناقض معنای قدرت و جنگ نرم خواهد بود ۴- تجاهل نسبت به ابعاد هجمه کننده و هجمه شونده به نشناختن ضرورت راهبرد دفاعی انجامیده و دفاع نیز با انفعال یکی گرفته شده است ۵- جنگ نرم به عنوان دسیسه حکومت (و دیگر نهادها) برای خالی کردن جیب جوانان معرفی شده که این مطلب نیز تنها می‌تواند جنبه‌ای فرح‌بخش در بخش پایانی مقاله داشته باشد.

دو نکته‌ی آخر مقاله نیز  حاصلی جز دوری از اصل موضوع ندارد و دستاویز آن وسواس آکادمیکی است که نویسنده در سراسر مقاله به آن دچار بوده است. ابتدا تئوری‌های دیگری موازی قدرت نرم را پیش می‌کشد و از این رو می‌پرسد که «چرا اقسادم دیگر قدرت از دیده پنهان مانده‌اند؟» و پاسخ نیز بیش از حد روشن است؛ به همان دلیل که اقسام دیگر در سیاست‌های تهاجمی غایب هستند! نکته دوم این است که چرا خبری از نقدهای آکادمیک دیگران بر «قدرت نرم» نیست و جواب این‌که اساسا «جنگ نرم» پاسخی آکادمیک نیست، همان‌طور که قدرت نرم نظریه‌ای آکادمیک نیست، و پوسته آکادمیک آن تنها برای فریب استفاده می‌شود. اگر قدرت نرم تعهدی به آن‌چه در معیارهای دانشگاهی عنوان می‌شود ندارد، و تنها برای ارائه، مقبولیت و منزه‌سازی خود به آن متوسل می‌شود، جنگ نرم نیز چنین وضعیتی دارد. جنگ نرم نیاز و تعهدی نسبت به دقائق آکادمیک ندارد.

این ایراد در قسمت‌های قبلی هم روشن است، به خصوص آن‌جا که از موضعی بالا می‌گوید: «هنوز مشخص نشده است که چرا برخی نظریه‌پردازان خاص تاکنون اعتراضی نسبت به مانور نهادهای حکومتی روی این مفاهیم صورت نداده‌اند؛ به ویژه آن‌هایی که همیشه بر «عدم فعالیت در پارادایم‌های غربی» تأکید کرده‌اند.» هرگز این احتمال را در نظر نمی‌آورد که ممکن است آن نظریه پردازان مجهولی که هویت‌شان مبهم است همواره از آن‌چه با لحن تحقیر‌آمیز «نهادهای حکومتی» می‌نامد عقب باشند و هنوز نتوانسته باشند درباره  گذشته و شکل‌گیری همین حکومت نظریه‌ها و پژوهش‌های روشنگرانه‌ای ارائه کنند، و همچنان برای شناخت انقلابی که بعضا خود در آن حضور داشته‌اند هم به حاصل کار نظریه‌پردازان غربی متوسل می‌شوند! منظور کلی نویسنده این است که چرا به این تخلفات آکادمیک (تخلف از معیارها و استانداردهای غربی) اهمیت داده نمی‌شود؟ در حالی‌که دنیای سیاست به هیچ وجه چنین قانونی را به رسمیت نمی‌شناسد، چرا که احتیاجی به نمره گرفتن و اثبات نخبگی ندارد، این سیاست است که همه چیز (حتی نظریه پردازان دانشگاهی و پژوهش های آکادمیک) را به اختیار خود می‌گیرد، نه برعکس!

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم آذر 1389 توسط محمد حقدوست
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک  
قالب وبلاگ